بلاخره ۱۰ دقیقه پیش آخرین امتحانمم دادم و راحت شدم.اما این یکی رو خراب کردم.اصلا از درسای این شکلی خوشم نمی اد.باید مثل ... فقط حفظشون کنی.تازه نیم ساعت بعد از امتحان دیگه هیچی یادت نیست...نمی دونم فلسفه نقشه برداری ۲۰ شدن و اندیشه اسلامی گند زدن چیه.بعضی از درسا واقعا لج آدم و در میارن.انگار همین دیروز بود که داشتم نقشه(اولین امتحانم)رو می خوندم و یهو رفتم تو این فکر که خدایا یعنی می شه بشه ۲ تیر و یه نفس راحت بکشم و ...
حالا شده.آدمک تنها تنهایی می خواد تابستونش و شروع کنه....
تابستون از همین لحظه شروع شد....
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
اردوی باران کوه به لطف مسئولای حراست دانشگاه کنسلید.بهونه شونم این بود که دختر و پسر با هم و مختلط وای وای وای...مملکت اسلامیه!!!!خلاصه کلی ضد حال خوردیم...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
حوصلم کلی سر رفته.از ظهر تا حالا تو اتاق تنهام.آسمون از صبح داره می باره و به نظر می رسه این وضع ادامه داره.امروز همش یه کلاس نقشه برداری داشتم اما از بس حیاط دانشگاه رو واسه ژالون گذاری و متر کشی بالا پایین کردم دارم می میرم از خستگی. فردا قراره با دانشگاه بریم باران کوه.شنیدم خیلی خوشگله.مطمئنم خوش می گذره.راستی امروز یه شعر از فریدون مشیری حفظیدم:
ای شب آخر ز سر وا کن مرا... محو در لبخند فردا کن مرا...
عمر رویاهای دنیایی گذشت... رنگ دنیاهای رویا کن مرا...
مشت خاکی ماند از من در جهان... با ادب تقدیم دنیا کن مرا...
از گل من گل نمی روید به باغ... تا تو را گویم تماشا کن مرا...
صد هزاران سال دیگر یک بهار... بوته ای، برگی به صحرا کن مرا...
گم شدن در تیرگی ها نارواست... پرتو یادی به دلها کن مرا...
تار و پودم ذره ذره مهر بود... هر کجا مهر است پیدا کن مرا...
من که عاشقشم.خیلی نازه.راستی تا یادم نرفته، چند روز قبل واسه مطلب موعود موهوم یه کامنت اومده بود با مضمون : "فقط خفه شو" !!!!!
من که نفهمیدم چرا؟من ابدا دوست ندارم به اعتقادات کسی توهین یا جسارتی بکنم و در اون مطلب هم فقط نظرم رو گفتم.کاش آقا یا خانومی که با عنوان منتظر!!!!! واسه من اون جمله محبت آمیزو نوشته بود،کمی مودبانه تر نظرش رو در مورد اون مطلب بیان می کرد...اون طوری بعیدم نبود که منو قانع کنه.در هر صورت فکر می کنم تعصبات خشک مذهبی و تابوهای بی مورد و افراطی باعث چنین واکنش هایی میشه.اگه روزی به اعتقادات کسی توهینی کردم، همون لحظه سوسک شم الهی....
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
تنها فرومایگان به ظهورِ یک منجی برایِ بشریت باور دارند و برایِ چنین حماقتی انتظار میکشند. فردِ انسانی هیچ نجاتگری جز خود ندارد و نجاتِ نوعِ بشر مهملترین سخنی ست که میتوان گفت. باور به موعود نشانهیِ غفلت از حقیقتِ انسانیتِ انسان است. انسان موعود ندارد و هیچ موعودی نمیتواند انسانی باشد.
ایدهیِ منجی چیزی فراتر از سادهباوری ست؛ گونهای ریشخندِ تاریخِ بشری.
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
من " كتاب مقدس" ام را گم كرده ام... از يابنده تقاضا می شود خفه خون بگيره!
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
دیشب من برای هزارمین بار خدا را دیدم و این بار چقدر مهربانتر از همیشه بود...
دیشب خدا ستاره شد و من با او حرف زدم و با او خندیدیم و او مرا به خواب برد وقتی دلم گرفته بود و گریه می خواست...
یک بار خدا تنها ۲۵ تومانی ته کیفم شد و من با او تلفن زدم و گفتم که زیر باران مانده ام...
سالها قبل کنارم نشست و با هم به غروب دریا نگاه کردیم و شعر خواندیم...
خدا حتی یک بار تقلب شد من را نجات داد وقتی داشتم می افتادم...
شمع شد شب امتحان وقتی برق ها رفت...
سنجاق قفلی شد وقتی دکمه ی مانتوام افتاد...
چتر شد زیر باران...
شیشه شد و افتاد و شکست و بلا رفع شد...
در یک روز برفی آخرین چوب کبریت شد و ما با آن اتش روشن کردیم و از سرما نمردیم...
شاخه گل شد برای آشتی...
وصله شد برای پیراهنم...
یک بار هم به قلبم آمد و من لا به لای بوته ها پرنده ای را که زخمی شده بود دیدم...
دوچرخه شد و من به بزرگتریت آرزوی خود رسیدم...
صدای بوق شد و خبر داد اگر دیر بجنبم خواهم مرد...
من خدا را لمس کردم وقتی برای اولین بار نیلوفر آبی را در دستم گرفتم...
من خدا را دیدم وقتی پرواز یک کفشدوزک را نگاه می کردم و یک مورچه روی دستم راه می رفت...
...و خدا باران شد و بارید
خورشید شد و تابید
گیاه شد و رویید...
خدا نیمه ی پر لیوانم شد...
دیگران می گویند: کافر شده ای
چرند می گویی...
اما من خدا را دیده ام.هزار بار بیشتر از هزار بار...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
مدتهاست كه دلم بالهايي مي خواهد و آسماني براي نفس كشيدن،پر زدن و اوج گرفتن...
اما مدت هاست كه بال هايم را در سرزميني دورتر جا گذاشته ام و راه مي روم و نمي دانم به كدامين
سو و كجا؟؟؟
...ومدت هاست كه آسمان من ابريست...
اينجا تنها هستم.تنهاي تنها.گاهي حتي به موجوديت خودم هم ترديد دارم.شك در من ريشه دار شده...
مثل حركت مورچه اي سياه،روي تخته سنگي سياه، در دل شبي سياه...
دنياي من شده چهارچوب پنجره ي اتاق و بند هاي رختي كه هر روز رنگ عوض مي كنند و كتاب هايي پر
از تكرار هاي گاهي دوست داشتني...
كاش بالهايم را آورده بودم و مي پريدم روزي ۳ بار،۱۰۰ بار،۱۰۰۰ بار...
كاش آسمان خانه ام بود و كسي از روي زمين ،از پشت قاب پنجره اي رو به بند هاي رخت به من خيره
مي شد و با حسرت به اوج گرفتنم حسودي مي كرد...
كاش وقت امدن چمدانم را سرشار مي كردم از بالها...
...كه در اين چهار ديواري كه يك پنجره دارد به سوي بند هاي رخت،كسي حرف مرا نمي فهمد و من
نيز هم...
صداي خنده هاي بلند و هولناكشان مي آيد.آنها كه روح احضار مي كنند و روح آزار مي دهند...
آنها كه شايد بزرگند و من كوچك كه صدايم را نمي شنوند وقتي فرياد رسي مي خواهم...
-آهاي...اين اطراف بال فروشي نديدي؟
با شما هستم خانوم...شما كه آن روح بي گناه را قبضه روح كردي...
بال فروشي سراغ نداري؟بال اضافه چطور؟كمكم نمي كني؟
هي...با توام.صدايم را نمي شنوي؟شايد هم حرفم را نمي فهمي...
راستي!!!لباسهايت را از روي بند باد برد...
دوباره من...
دوباره قاب پنجره...
دوباره بند هاي رخت...
و كسي كه مي دود به دنبال لباسهايش در باد...
امشب آسمان دوباره باريد و من گريه كردم براي تنهايي خود و براي تنهايي خود وبراي تنهايي خود...
و براي مردمي كه كاش روح مرا احضار مي كردند و از من مي پرسيدند:چرا مردي؟
با همه ي دنيا قهرم.
دور خود پيله اي مي تنم از جنس انزوا...
شايد روزي بال در آوردم و پرواز آموختم...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
گربه
دستش به شاخهها نرسید
گفت: گنجشکها
نوکر دشمنان این خاکند.
::
گربه
یک عمر گوشت میدزدید
قوم و خویش پلنگ شد، او را
متولّی گوشتها کردند.
::
گربه
از جوجهها خوشش آمد
گفت: نسل جوان امروزی
رهبران بزرگ میخواهد.
::
گربه
زورش نمیرسید به سگ
موش را متّهم به دزدی کرد.
::
گربه
را با کلاغ کار افتاد
شکم او به قار قار افتاد.
::
گربه
گنجشک را نمیفهمید
گفت:
پرواز مطلقاً ممنوع!
::
گربه
شد زاهد و مسلمانا
موش را آب میکشید سه بار.
::
گربه
جنگید
کامیاب نشد
خوب لنگید
امتیاز گرفت.
::
گربه
با موش ائتلاف نمود
خانه را با اهالیاش خوردند.
::
گربه
اهل نماز شد یکچند
روزهاش بود: کله گنجشکی
کار و کسبش: دعای باران بود.
::
گربه
یک متن پُر ملاط نوشت
تا قیامت میو میو میکرد.
::
گربه
سیسال انقلابی بود
گشنه شد
بچه خودش را خورد.
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
بچه که بودم دلم میخواست نقاش بشم. مامان میگفت «بچه جون! ثنا میخواد جراح مغز استخوان! بشه اونوقت تو میخوای نقاش بشی».
الان ۱۵سال از اون موقع میگذره و نه ثنا جراح شده و نه من
نقاش، ولی هر وقت که پسرارو میبريم بيرون و امیرحسین میگه «من میخوام رييس پليس بشم» و
سهیل میگه «من میخوام نانوا بشم»، با بدجنسی توی دلم میخندم و میگم الان سوگند داره توی
دلش میگه خاک تو سرت سهیل!
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
دلم بیتوته در یک روستا می خواهد. برای مدت طولانی . روستایی با کوچه باغ های باریک به گونه ای
که اگر چند نفری قصد عبور از آن داشته باشند لاجرم فاصله هاشان از هم کاسته شود و چه بسا دست
بر گریبان یکدیگر بیاویزند. کوچه هایی پر از رنگ اقاقی و عطر محمدی . دلم یک باغ سیب می خواهد. نه
خیلی بزرگ . حتی باغی با چند درخت که همان چند درختش برگ های سبز تیره داشته باشند و سیب های سرخ.
دلم خانه ای بدون رادیو، تلویزیون و کامپیوتر می خواهد.
آرامشی ژرف.
دلم صمیمیت و عشق می خواهد که این روزها مرده و خاکسترش هوا را غبار آلوده کرده.
یک مدرسه ی گلی در نزدیکی های تپه ای پوشیده از شقایق در جوار روستای خواستنی من است.
چند دانش آموز شلوغ با گونه های اناری و لهجه ای دلنشین در تنها کلاس مدرسه دور هم جمع می
شوند و ریاضی و شعر می خوانند. بدون اینکه دچار تناقض شوند. بعد از ظهر ها به خانه هایشان بازمی
گردند. خانه هایی که در آن حرف از کاشت و برداشت است و سخن از خانه ی همسایه نیست. اگر هم
کلامی از دیگری باشد برای همیاری و همکاری است. اهالی روستای خواستنی من حسادت و توطئه را
در مادرچاه قناتی که آن دور تر ها در دل کویر، خشکیده پرتاب کرده اند. مدت ها پیش . حتی به خاطر هم
نمی آورند که آن مادرچاه دقیقا کجای کویر واقع شده است. دلم ... هوای پاک می خواهد که نفس
کشیدن آزاد و عمیق را پذیرا باشد .
این دل... چه چیزها می خواهد که دست نایافتنی است...

+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
خسته ام...خسته ام از این دنیا...از این زندگی و از این شبهای تنهایی.از این موجودیت پوچ و بی معنی.از این بودن و انگار نبودن.از این شبهای پر از دلهره.پر از وحشت از گناه.دیگه خسته شدم از این دیوارهایی که دورم رو گرفتن.از این آدما از این بی هدفی...
رسیدن به آرزوها دیگه برام آرزو نیست.تکراریه.خسته می شم زود از اون چیزایی که یه روزی حسرت داشتنش رو داشتم.کی می تونه جواب سوالام رو بده؟کی می تونه کمکم کنه؟آهای...توی این دنیای به این بزرگی کسی نیست که بشنوه حرف دلم رو؟کی می تونه جواب بده؟خدا؟
کو؟پس چرا نمی شنوم صداشو؟پس چرا نمی بینمش؟کجاست خدایی که ازش دم می زنن؟کفر می گم؟بزار بگم حرفام رو این بار بدون تملق.چرا جواب این آدمک تنها رو نمی ده؟چرا بهم نمی گه چرابعضی از آدمکا انقدر تنهان؟چرا تنهایی سهم من شد؟چرا شبا کابوس میبینم؟چرا من؟چرا من؟
با گذشته ای پر از غم...پر از کابوس...پر از وحشت همراه با لذت.لذت؟نه.وحشت.فقط وحشت.نیمه ی تاریک زندگی من.پر از تجربه های تلخ.تجربه هایی که جبران ناپذیر بودن.نابودم کردن...تباه شدم به خاطرشون.نیستم تو دنیا دیگه انگار...
نیمه ی تاریک زندگیم اونقدر تاریکه که باعث شده باقی زندگیم با وجود این همه نور هنوز سیاه باشه.کاش می شد دوباره زندگی رو آغاز کرد.آغاز کرد با عشق.بی گناه.پاک.پر از تلاش.بی حسرت...کاش می شد سرنوشت رو از سر نوشت.
اما افسوس که نمی شه گذشته رو عوض کرد.نمی شه پاک شد از گناه وقتی قلب و روحت سیاه سیاه شده.افسوس که نمی شه به خدا ایمان آورد وقتی کافر بودی به دینت و به وجودش.باید برای خدا هم چاپلوسی کرد.افسوس که نمی شه دیگه ازش خواست وقتی چیزی نداری برای پیشکش...
حالا تنها کاری که می تونم بکنم انتظار کشیدنه.انتظار برای اینکه یه روزی مرگ بیاد و منو ببره با خودش به اونجایی که لا اقل نمی دونم کجاست.افسوس که از مردن هم می ترسم.از وحشت نیست شدن هرچند که حالا هم فقط جسمم روی عالم خاکی راه می ره و روحم خیلی وقته نابود و زائل شده...
کاش هنوز امیدی بود...
کاش صدامو می شنید خدا:خدااااا!مگه نمی گن همه ی بچه ها از نطفه پاک به دنیا می آن؟پس گناه من چی بود که من فقط اون موقعیت ها رو داشتم؟من فقط؟من؟
کاش خدای بقیه خدای من نادان هم بود.
خدای من تنها...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
به خواب خواهم رفت.
چشمهايم را خواهم بست
و چهره ام را به سمت ديوار خواهم گرداند
و فکر خواهم کرد
و فکر خواهم کرد
و به تو فکر خواهم کرد ....
بی تو دچار بی رنگی شده ام...!
کاش برای همیشه روحم در رنگها شسته میشد
کاش غروب آفتاب میشکست و رنگين کمان را می نوشیدم .
کاش ...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
این جهان
پر از صدای حرکت
پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند .......
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
تنها با من ای فرزند آدم... در شگفتم چگونه تو با مردم انس میگیری و به دیگران دل میبندی در حالی که میدانی تنها خواهی مرد. و میدانی تنها در قبر خواهی خفت و تنها در پیشگاه من خواهی ایستاد و تنها حساب پس خواهی داد. آیا اندیشیدهای چقدر تنها خواهی بود؟ ساعتی؟ ماهی؟ روزی؟ سالی؟ چندهزار سال؟ چند میلیون سال؟ با خودت فکر کن و بیاندیش، هر قدر که قرار است پس از مرگ با من تنها باشی، در دنیا با من انس بگیر. اگر لحظهای، لحظهای؛ و اگر همیشه، همیشه.
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟
بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند ؟
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
چشم امیدم به سوی آسمان توست.
می گویند هستی.
خودت را به من ثابت می کنی؟

+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
به نام آنکه معبود است و معشوق
طفلک پر شورم این روز ها باز هوای دلش ابریست
براستی نمیدانم دیگر چگونه واژه ها را به بازی بگیرم
واژه هایی که چون حبابی رنگین در شب های من میرقصیدند
و کبوتر های کلام را درسحر گاهان من به پرواز میکشیدند
تا مرهمی باشند برای طفلکم که میخواهد از راز دل بگوید
دلتنگم؛؛ دلتنگ خواستن ؛ دلتنگ نوشتن؛ دلتنگ آغوشی پر مهر
گاهی چنان از خود بیخود میشوم که حتی نمی فهمم که آمد ؛ یا کدام رفت
پرورد گارا ؛ روی سخنم با توست؛؛ تویی که شور عشق را برایمان به ودیعه نهادی ...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|

به داد گريه ها برس،سهم غزل ساز دلم
اسير دست قفسه ،نغمه ي پرواز دلم
بيا و زنده كن منو،اين منه بي ترانه رو
تو بغض من زمزمه كن شعرهاي عاشقانه رو
بيا منو آشتي بده با خاليه غربت من
سكوتم و دوره نكن،خستگيامو خط بزن
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد گفت : چه قدر بد شانس هستم و آنجا را ترک کرد.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد سیب را نقاشی کرد.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد سیب را بالذت خورد.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد عصاره شفا بخشی از آن ساخت و معجزه طب را آشکار کرد.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد سیب را گذاشت برای روز مبادا.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد گفت : این توطئه دشمن است و درخت را قطع کرد.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد به دل ذرات سیب سفر کرد و فلسفه جهان را از پیوند ذرات آن یافت.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد سیب را خاک کرد؛ تا نگاه بد بینانه دیگران ، سیب را پژمرده نکند.
روزی سیبی از درخت ، روی سر مردی افتاد :
آن مرد شعری گفت :
زندگی یک سیب است !
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
دوباره تموم شد.باز تا اومدم باید برم.همش ۴ روز ناقابل.خسته ام.خیلی خسته.هنوز کف پاهام از گشتن
زیادی دیروز تو نمایشگاه کتاب زق زق می کنه.خوبه که حداقل این خستگی رو از شهرم باخودم می برم.یه
روزی این رشته و این دانشگاه آرزوم بود و حالا هرکی منو به یاد اونجا می ندازه نمی خوام سر به تنش
باشه.چقدر من نمک نشناس شدم.خدا جونم ببخشید.همیشه همینم.شایدم هممون همینیم.همه ی ما آدم
ها.آرزوهامون تا وقتی آرزوهامونن قشنگن.تا بهشون می رسیم خسته کننده می شن.انگار نه انگار که یه
روز در حسرتشون بودیم.کاش بتونم از اونجا بودن لذت ببرم.از زندگی کردن تو شهری که یه روزی آرزوم بود.
من دوست ندارم برم...ن... دا... رم...

+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
آدم وقتی فقیر می شود خوبی هایش هم حقیر می شوند.اما کسی که زر دارد یا زور عیب هایش هم هنر دیده می شوند و چرندیاتش حرف حساب به شمار می آیند...
(دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
گيرافتاده بود تو روزمرگي.چه زندگي مضحك و مسخره اي.چند شب پيش كه زلزله اومد ترسيد.از مردن.مثل سيريش چسبيده بود به اين زندگي پر از تكرار و ول كن نبود.يكي نبود بهش بگه آخر كه مي ميري...اون وقت وقتي خدا نشست جلوت و ازت پرسيد واسه دنيا چي كار كردي چي بايد جوابشو بدي؟خسته نشدي؟خداييشم خسته شده بود.اگه خدا بپرسه حالا كه نيستي چي از دنيا كم شده چي ميگفت؟چي داشت كه بگه جز اينكه روزي 1 كيلو زباله كه ميانگين توليد روزانه زباله هر آدمه از زباله هاي دنيا كم شده و ديگه نيست توليدش كنه.
همه چيز دايره است.همه ي اتفاقا دايره وار پيش ميان.مثل چرخه.بهار,تابستون,پاييز,زمستون,بهار,...اتفاقاي خوب و بد دائم دارن تكرار مي شن.مرگا,تولدا,حتي زمين هم گرده و تو يه مسير دايرهاي دور خورشيد مي چرخه...
زندگيش انگار يه دايره بود كه اون داشت روش مي گشت.درسته كه تو اتفاقايي كه مي افتاد يه كم تفاوت وجود داشت.اما اصل قضيه يكي بود.هميشه يك عده اي رو دوست داشت و از يه عده خوشش نمي اومد. روابطش با ديگران خيلي وقت ها اون جوري كه مي خواست نبود و هميشه هم وضع همين بود.كسي هم نبود بگه آخه احمق!دفعه ي قبلم همين كارو كردي و نتيجه اش رو ديدي.اين دفعه يه حركت جديدو شروع كن.يه جور ديگه مهرت رو حركت بده.اصلا بي خيال اون شو.يه مهره ي ديگه رو تكون بده.زندگيش اين شده بود:
ساعت 7 صبح برپا.(صبحانه براش تعريف نشده بود)رفتن به دانشگاه.كلاس درس.سلف و ناهار.كلاس درس تا ساعت 5.خوابگاه.شام.خواب.ساعت 7 برپا...
اين وسطا هم سرو كله زدن با يه عالمه آدم سر در گم تر از خودش.
تكرار مكررات...حشوه ولي به مفهومش مي ارزه.
نه تفريحي.نه خنده ي از ته دلي.نه اتفاق تازه اي.نه نقش مثبتي.تا بوده همين بوده و تا هست همين است.عين خر خراس از صبح تا شب دور خودش مي گشت و مي گشت و مي گشت و چشماشو بسته بود تا نبينه چي كار داره ميكنه و دورش چي مي گذره...
اما يه روز بي دليل و بدون اينكه اتفاق خاصي بيافته خسته شد از اين گشتن دوردايره.يهو دلش خواست از اين مدار دايره اي خارج بشه و بيافته تو يه خط راست كه انتهاش ناپيدا بود.مطمئن بود كه آدماي بزرگ آدمايي بودن كه خودشونو به هر زحمتي از مدار دايره اي خارج كردن و انداختن تو خط راستي كه انتها ش خداست.اما چه جوري و به چه زحمتي نمي دونست.
گاهي به خودش مي گفت :فكر كن.جست و جو كن.شايد پيدا كردي...اما آدميزاد خاصيتش اينه.تا مياد دو ساعت تفكر داشته باشه و تمركز كنه افكار آدم يه طي الارض حسابي ميكنن.خلاصه هنوز رو دايره است.اما قول داده كه به زورم كه شده خودشو پرت كنه رو اون خط راسته و بره تا آخره دنيا...آخر راهشو پيدا مي كنه.راه دايره اي رو نه.راهه راست رو...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
من گريه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ریخت...
من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد...
فريادزنم، فرياد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم...
می خندم و می رقصم فرياد زنم , فرياد : اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،
من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق بيگانه نمی داند ليکن به دل شادم
سرمشق کنم امروز : دنيای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!!
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
و هر آن گه که دلت تنگ من است
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگا هت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با توست و همین نزدیکیست
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد: ای سبدها تان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ !
دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم
ره گذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است
کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت
هرچه دشنام، از لب ها خواهم برچید
هرچه دیوار، از جا خواهم بر کند
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند !
ابر را، پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها، آب خواهم داد
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت.
(سهراب سپهری )
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست...
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
روزي ما دوباره کبوترهاي مان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
□
|
روزي که کمترين سرود |
|
|
|
بوسه است |
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست.
روزي که ديگر درهای خانهشان را نميبندند
و قلب
براي زندهگي بس است.
روزي که معناي هر سخن دوستداشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي که آهنگ هر حرف، زندهگیست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جُستوجوي قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانهئيست
تا کمترين سرود، بوسه باشد.
روزي که تو بيائي، براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يکسان شود.
روزي که ما دوباره براي کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتا روزي
که ديگر
نباشم.
احمد شاملو
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
و دیروز در نگاهت هاله ای از قداست بود
و در آن دیر خموش قلبت راهبه ای منزل داشت
چه شد اما امروز؟
دست طغیانگر باد
شاخه را آیا چید؟
چه کسی بر لب بام
در پی باد دوید...؟
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
حمید مصدق
+
نوشته شده در توسط آدمک تنها
|